غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

44

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

از سى كس يا ده كس احدى در ملازمت مسلم رضى اللّه عنه نماند و مسلم جهت اداء صلوة عصر بمسجدى درآمده چون بيرون آمد آنجماعت را نيز نديد و قولى آنكه مسلم بعد از اين قضيه پناه بمحمد بن كثير برده محمد او را در خانهء خود پنهان كرده مانند هانى بن عروه بفرمودهء ابن زياد كشته گشت و مسلم از آنجا بيرون آمده و نوبتى ديگر او را با سپاه ابن زياد محاربات دست داده بالاخره نماز شامى در محلهء كنده بدر سرائى رسيد كه عورتى آنجا ايستاده بود و از آن عورت آب طلبيده ضعيفه او را آب داد مسلم بعد از آشاميدن آب بر در آن سرا بنشست عورت گفت شهريست پرآشوب و شب بيگاه است چرا بخانهء خود نميروى مسلم جواب داد كه مردى غريبم از خاندان عز و شرف و منزلى ندارم اگر در خانهء خويش مرا جاى دهى اميد است كه جزاى آن در دنيا و عقبى به تو رسد و آن ضعيفه از نام و نسب مسلم پرسيده چون حقيقت حال بر وى ظاهر گشت گفت ( اهلا و مرحبا ) برخيز و قدم‌رنجه فرماى و روايتى آنكه مسلم در آخر همان روز كه قصر ابن زياد را احاطه كرده بود بخانهء آن عورت كه طوعه نام داشت رسيد و طوعه بطوع و رقبت او را به خانه درآورده و موضع مناسب بنشاند و همان لحظه پسر آن ضعيفه بسروقتش رسيده بر كيفيت واقعه مطلع گرديد و روز ديگر در وقتى كه ابن زياد با حصين بن نمير مىگفت كه گرد محلات كوفه برآى و منادى كن كه هركس كه خبر مسلم بن عقيل را بياورد ده هزار درم به دو دهم آن پسر سر به گوش عبد الرحمن بن محمد بن اشعث برده گفت مسلم بن عقيل در خانهء ماست و عبد الرحمن اين سخن را به پدر خود گفته محمد عبيد اللّه را گفت ( اصلح اللّه الامير البشارة العظمى ) ابن زياد گفت آن چيست كه دايم از لفظ تو بشارت مىشنوم جواب داد كه مسلم بن عقيل در خانه يكى از متعلقان ماست طوعه نام و ابن زياد سيصد كس بمحمد بن اشعث داده او را بسر مسلم فرستاد و چون مسلم آواز سم ستور شنيد صلاح پوشيده مانند شير خشمناك از آن منزل بيرون آمده بر ابن اشعث حمله نمود و چند كس را بضرب تيغ و سنان بر خاك هلاك افكند و به قدر طاقت و توان شر دشمنان را از سر خود باز كرد و بالاخره زخمهاى گران يافت و پشت بر ديوارى نهاده بايستاد و در آن حين لعينى كه او را بكير بن حمران ميگفتند شمشيرى انداخته لب زيرين آن جناب را بريد و مسلم در همان گرمى بيكضرب شمشير آن ملعونرا بدوزخ فرستاد و باز پشت بر ديوار نهاده ميگفت خدايا مرا يك شربت آب آرزوست و كوفيان اين مناجات مىشنودند و زهره نداشتند كه آب بدانجناب دهند بالاخره پيرزنى قدحى از آبگينه پر كرده به دستش داد و چون مسلم قدح بر لب نهاد پرخون شد و آب آوردن آن نيك‌زن و پرخون شدن قدح تكرار يافته در نوبت آخر دندانهاى مسلم در قدح افتاد لاجرم قدح را از دست بينداخت و يكى از اعوان محمد بن اشعث نيزهء بر پشتش زد چنانچه به روى درافتاد آنگاه او را گرفته نزد ابن زياد بردند و آن لعين بقتل مسلم اشارت كرد و آن جناب عمر سعد را نزديك خود طلبيد و سه وصيت كرد اول آنكه درين شهر هفتصد درم قرض دارم اسب و سلاح مرا